دام دارا دام داااااااااااااااام!

این اولین مطلبیه که دارم با لب تابم می نویسم. بالاخره منم لب تاب دار شدم.

 حالا حالا ها خیال نداشتم بخرم، یهویی شد.

زمانی که تصمیم گرفتم لب تاب بخرم هیچی ازش نمی دونستم جز اینکه دو نوع لب تاب داریم سونی و دل و من سونی رنگ سفید می خوام!

 کل سوادم همین بود. وقتی رفتم یه سرچ کردم دیدم چه خوش خیال! اصلا لب تاب سونی اونم سفید و صورتی و از این برنامه ها زیر 1 میلیون و 400 تومن وجود نداره !

منم حدود 1 میلیون گذاشته بودم کنار.  تا اینکه با چند نفر مشورت کردم گفتند اصلا لب تاب ارزششو نداره که بالاش زیاد پول بدی به خصوص که کار حرفه ای نمی خوای باهاش انجام بدی و کاربریت در حد خانگی و دانشجوییه. این شد که کلا تصمیمم عوض شد.

 تو این پروژه ی لب تاب خریدن یه سری تجربیات و اطلاعاتی بدست آوردم که برام خیلی جالب بود چیزایی که قبلا هیچ وقت بهش فکر نکرده بودم و این قضیه یه توفیق اجباری شد تا کلی چیز جدید یاد بگیرم.

اولیش این بود که هدفمو برای لب تاب خریدن مشخص کنم. اینکه:

1 – تو چه رنج قیمتی می خوام؟

2 – چه مارکی می خوام؟

3 – کاربریم برای کجاس؟

خب وقتی جواب این سه تا سؤال برای خودم مشخص شد مسیرم معلوم شد.

من  حدود 650 تا 800 تومن در نظر گرفتم و می دونستم که کاربریم در حد آفیس و اینترنت و نهایت کارای گرافیکی سبکه اما هیچ اطلاعی از مارکای مختلف نداشتم و تو این مورد باید تحقیق میکردم.

برای این کار مطمئن بودم نمی تونم روی حرف فروشنده ها حساب کنم چون دهنمو که باز میکردم میفهمیدن هیچ اطلاعی ندارم و ممکن بود یه چیز بیخود بهم بندازن این شد که خودم شروع کردم و حدود 2 هفته هر روز 4 ، 5 ساعت وقت گذاشتم و تو اینترنت سرچ کردم.

 باور کنید هیچ مقاله یا مطلبی که حتی فقط کلمه ی لب تاب تو اون باشه نیست که من نخونده باشم.

تمام مقالات تخصصی، عمومی ، وبلاگایی که درباره ی لب تابی که خریده بودند نوشته بودند تمام کلوپ های بحث و گفتگو حتی راهنمای استفاده از لب تاب!!! فکر کنید!!! برای چیزی که هنوز نخریده بودم ! همه و همه را خوندم و یادداشت برداری کردم.

نتیجه کارم هم یه دسته برگه ی 20 تایی یادداشت و نکته درباره ی لب تاب بود.

از بالا پائین کردن اون یادداشت ها متوجه شدم که مارک های دل، ایسر، اچ پی بالاترین خرابی ها و برگشتی ها را دارند. سونی به نسبت قیمت بالایی که داره کانفیگ بالایی نداره و در حال حاضر بهترین مارک ها ایسوس، توشیبا و لنوو هستند.

تصمیمم برای ایسوس شد یا لنوو.

خب من اطرافم هرکسی رو دیده بودم یا با باباش رفته بود برای خرید لب تاب یا داداشش، کلا با یه مرد رفته بود برای این کار.

 خودتون خوب می دونید که تو این مملکت، خرید یه سری چیزا هس که یه زن نمی تونه تنهایی بره، چون بهش میندازن یا کلا حسابش نمی کنن مثل خرید ماشین، خونه و البته لب تاب هم جزوشه!

تو هر فروشگاه لب تابی که بری اصولا مرد میبینی تا زن اما خب من هیچ کسی رو نداشتم ولی لب تاب هم می خواستم! این شد که تصمیم گرفتم شروع کنم اطلاعاتمو درباره ی این قضیه حسابی ببرم بالا تا فروشنده از هر دری که وارد میشه نتونه کلاه سرم بذاره و در ضمن نسبت به پولی که کنار گذاشتم و کاربری که مد نظرمه چیز خوب گیرم بیاد این شد که پروژمو شروع کردم.

گفتم که اول از اینترنت شروع کردم و یه اطلاعات کلی بدست آوردم و فهمیدم یا ایسوس می خوام یا لنوو بعد از این اول رفتم پاساژ طالقانی که تو اصفهان بورس لب تابه اما متاسفانه همون چیزی که فکرشو میکردم اتفاق افتاد و از وقتی وارد شدم زیر نگاه فروشنده ها و شاگرداشون عرق ریختم! اونجا یه زن پیدا نمیشد! خیلی معذب بودم اما خب از یه طرف هم اومده بودم تا تحقیق کنم نمی شد دست خالی برگردم.

 اول تو چند تا مغازه رفتم که دیدم خیلی شل و بی مزه و با منظور جواب می دن که تا احساس میکردم نتیجه نمی گیرم سریع میومدم بیرون. تا اینکه رفتم تو یه مغازه که نمایندگی لنوو بود و تونستم اطلاعات خوبی بگیرم و نهایتا اومدم خونه تا از توی نت درباره ی مدلایی که پیشنهاد داده بود سرچ کنم.

بعد از اون رفتم مجتمع پگاه خیابون میر که اونجا هم بورس لب تابه. 4 طبقه بود که تمامو دونه دونه و طبقه به طبقه رفتم و از تک تکشون لیست قیمت گرفتم و صرفا درباره لنوو و ایسوس مشورت گرفتمو روی کارت هر مغازه مدلی که پیشنهاد داده بود با قیمت و گارانتی و اشانتیون و هر چی که به توافق رسیده بودیم نوشتم.

 اونجا هم تمام مرد بودن و هیچ خانمی دیده نمیشد وقتی هم که می رفتم داخل هر مغازه اول روم حساب نمیکردن اما تا اطلاعاتمو می دیدن و اینکه خیلی جدی و محکم ازشون سؤال می پرسیدم دیگه به اینکه یه خانم داره ازشون سؤال می پرسه توجه نمی کردن و درست راهنماییم میکردن به خصوص تو قسمت قسطی خریدن وقتی میدیدن تو نرخ کارمزد و سررسید گیرشون مینداختم دستو تو میرفتن.

خانما هیچ کاری تو این دنیا نیست که ما نتونیم انجام بدیم اینو باور کنید. از هیچی نترسید همیشه سعی کنید اطلاعاتتونو بالا نگه دارید تا بتونید همه جا از پس خودتون بر بیاین. اینو من بعد از تجربه هایی که داشتم دارم میگم چون هیچ وقت هیچ مردی تو زندگیم نبوده و پشتم نبوده که کارامو انجام بده یا بتونم بهش تکیه کنم. این شد که همیشه مجبور بودم خودم از پس کارام بر بیام. تو این زمینه هم این اطلاعاتی که فقط با وقت گذاشتنو جدی گرفتنش از اینترنت بدست آوردم خیلی کمکم کرد و تونستم بهترین انتخابو بکنم.

سریه دوم که اومدم خونه وقتی سرچ کردم دیدم  بین تمام این مدلا فقط دو تا را خیلی توصیه کرده بودند که یکی  ایسوس بود و یکی لنوو.

این دو تا را که مقایسه کردم دیدم لنوو تقریبا با فاصله قیمت یه کم بیشتر از ایسوس کانفیگش بالاتره ( کانفیگ یعنی ویژگی های لب تاب مثل رم و سی پی یو و ... ) این شد که رفتم تو کار لنوو و سرچمو کامل روی لنوو متمرکز کردم و دیدم تو تمام بحثا اونایی که این مارک و مدلو دارن راضی هستند.

 کانفیگش نسبت به کاری که من باهاش داشتم کاملا جور و حتی بالاتر بود. نهایتا دوباره چند تا جای دیگه رفتم و صرفا درباره ی اون مدل از لنوو تحقیق کردم و همگی گفتند پر فروش ترین و بهترین لب تابه و این شد که پنجشنبه عصر رفتم خریدمش.

 

دام دارا دام دااااااااااااااااام!

 

 این شما و این هم ... خانم  Lenovo G560   ...

 

اینم عکسش

 

 یوهوووووووو .... به افتخارشون ....

جونم لب تاب خوشگله من! عاشقتتتتتتتتتتتتم!

 

 

پی نوشت:

1 - لپ تاپ درسته اما نوشتن لب تاب برام آسون تر بود.

2 - 790000 تومن خریدم مشخصاتشم اینه :

 

CPU Intel Core i5 480M@2.66GHz (Turbo Boost 2.93GHz), 3MB L3 Cache
Memory DDRIII 4GB 1333MHz (Dual Channel)
Hard Disk Capacity 500GB SATA 5400RPM
Optical Drive Dual Layer Multi Burner Drive (DVD-RW)
Graphic Nvidia GeForce 310M 512MB
Display 15.6" (1366 x 768) LED-Backlight LCD
Communication Broadcom 802.11n Wireless Network Adapter
Realtek PCIe FE Family Ethernet
Camera
Bluetooth BCM2070
Security One Key Recovery
Kensington Lock
Ports 2 x USB 2.0 ports
VGA Output
RJ45
HDMI
Multi Card Reader
eSATA + USB
PC Card Slot
Headphone
Mic
Others Keyboard: English & Arabic, Num-Pad
Weight 2.6 Kg
Battery 6Cell 48Wh (Up to 4 hours)
Color Black
Operating System DOS

 

 

  
نویسنده : دختر مشرقی ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٠
تگ ها : لب تاب ، لنوو ، lenovo ، g560

سفرنامه قشم - قسمت آخر

آخرین قسمت سفرنامه ی قشم را دوس دارم از یه سری ویژگیها و اتفاقات خاصی که اونجا دیدم و افتاد بنویسم.

1 اولین چیزی که با ورود به قشم دیدنش برام جالب بود اون همه ماشینای اون چنانی بود که تو خیابونا حرکت میکردن (میگم اون چنانی چون من ماشین شناس نیستم و اسم ماشینا رو نمی دونم در حد پراید و 206 و پیکان سواد دارم!)

2- موقع اذان که میشد 150 بار اذان میگفتن! باور کنید رعشه میگرفتیم دیگه این آخریاش! بعد تازه ضربتی هم شروع میشد نه پیش زمینه ای نه دنگی نه دونگی یهو با عربده الله اکبر میگفت که سه متر از جا میپریدی! فجیع ترینشم اذان صبح بود یعنی چنان از خواب می پریدی که فکر میکردی آژیر قرمزه باید بری پناهگاه!

3 تو جاده ای که می خورد به درگهان، دانشگاه آزاد قشمه. معماری ساختمان خیلی جالب بود. دوس داشتم.

4 کلا تو جاده که حرکت میکنی هر 100 متر یه مسجد با یه مناره میبینی! یعنی بگم تعداد مسجدا از آدما بیشتره اغراق نکردم!

 حالا اتفاقات جالب:

یه بار سوار تاکسی شدیم برای بازار قدیم قشم که گفتم شبیه بازار میدون امام اصفهانه.

وقتی سوار شدیم دختر دوست مامانم سریع گفت وای چقدر بوی خوبی میده ماشینش بپرسیم اسم عطرش چیه؟ گفتم بابا ول کن حالا فکر میکنه منظوری چیزی داریم. تا اینکه آخر کار ازش پرسید یارو هم گفت این بوی ژل شست و شوی دسته که مامانم از دبی آورده و موقعی که می خواستیم پیاده بشیم به من اصرار که اینو بگیریدو قابلی نداره منم گفتم آقا اون گفت نه من! به من چه این بوی نکبتی از کجا میاد، اونم گییییییر که نه خب من می خوام به شما بدم آخر نگرفتم اما این اخلاق خونگرمیشونو دوس داشتم. از یکی پرسیدم که این اخلاق جنوبیا که اینقدر خونگرمن و آدمو زود جذب خودشون میکنن از  رو بدجنسیشونه یا اینکه نه واقعا قصدشون همون محبته. طرف گفت اینا ذاتشون جوریه که جذبشون میشی، قصد و نیتی ندارن اما خب من چون زیاد دیدم آدمای اینجوری و ازشون ضربه خوردم نمی تونم بهشون اعتماد کنم!

یه اتفاق جالب هم این بود که یه بار رفتیم پاساژ پردیس من یه جفت کفش و یه کیف برداشتم یارو رو کفش بهم یه جفت کفش دیگه اشانتیون داد منم کف بر شده بودم اما اصلا به رو خودم نیاوردم هی گفتم وای و ووی و یارو گفت خانم اینا که من دارم مفت میدم به شما پولشو دادما باز من دماغمو گرفتم بالا و فیس تا اینکه موقع حساب کردن خواستم تخفیف بگیرم گفت بابا حراج بود، اشانتیون بهت دادم بازم تخفیف میخوای منم گفتم اصلنم کفشاتونو دوس نداشتم خیلیم کیفاتون زشته و ... بدبخت یه کیف دیگه هم بهم اشانتیون داد! یعنی لختش کردم اومدم بیرون! خیلی حال داد. اینقدر خریدا اونجا به دلم چسبید!

آخرین اتفاق جالبی که اونجا برام افتاد هم در حین برگشت بود.

آخرین شب نوبت بستن چمدون ها بود. حالا تصور کنید ما با یک چمدون وارد شدیم الان با 4 تا چمدون داشتیم خارج میشدیم!

بستن چمدون کلا خودش یه جور مهارته برای اونایی که سفر بازن می دونن که چقدر مهمه بشه از کمترین فضاها هم استفاده کرد.

اون پروژه که دست اوساتون بود خانم مشرقی از پسش بر میومد.

مهم بردنش بود که من و مامانم مونده بودیم چطور باید دو تایی این همه بارو از این مسیر طولانی رد کنیم.

شب چنان استرسی گرفته بودم همش به این فکر میکردم که فردا چی میشه.

تا اینکه صبح شد و یه مزدا باری اومد دم هتل دنبالمون و ایستگاه گمرک پیاده مون کرد بعد یه چرخ دستی چلغوزی! (دوستان کبوتر زحمت کشیده بودن صفا داده بودن چرخ دستیا را!) برداشتیم بنده با همین بازوان نحیف این غول های کوچولو را روی چرخ دستیا جا دادمو از ایستگاه گذشتیم.

تا رسیدیم به لنج (رفتنه با اتوبوس دریایی اومدیم برگشتنه با لنج) سر اونجا هم نفری 1000 تومن به دو تا باربر دادیم اینا را برامون به لنج تحویل دادنو رفتیم طبقه ی بالا.

تا اینجا به خیر گذشت اما جا سختاش مونده بود.

وقتی از لنج پیاده شدیم دوباره من دختری نحیف با بازوانی خسته رفتم یه چرخ دستی آوردمو بارها را جا دادم که وسط راه یکی از این آقا بندریا دلش برام سوخت گفت آخه خواهر این چه کاریه بذار من برات درستش کنم راحت تر ببری.

 گفته بودم سه تا پتو هم داشتیم. لای پتوها من کیف و کفشا را جا دادم و لوازم برقیا را!

بنده خدا تمامو برام از نو یه جور گذاشت که تسلط داشته باشم رو چرخ.

بگذریم که تا خود اتوبوس بنده هن هن کنان اینا رو بردم تا رسیدیم بعد همینطور که  چمدانها رو یکی یکی میذاشتم رو پله های اتوبوس یهو 4 تا پسر از جاشون پریدنو اینا رو از دست من و مامانم گرفتنو خودشون برامون جا دادن.

منم یه دنده! من از اینور بکش که نه خودم میذارم اونا از اونور بکش که نه ما میذاریم خلاصه در حین همون کش و واکش اونا موفق شدنو ما با خیال راحت نشستیم.

 می شناختیمشون. تو هتلمون بودن. عضو تیم غواصی بودنو اومده بودن قشم برای مسابقه.

حالا موقع پیاده شدن هم دیدیم خودشون چمدونارو یکی یکی گذاشتن پائینو با خودشون بردند سمت ترمینال راه آهن بندرعباس. بعد هم خودشون گذاشتند رو این غلتکای بازرسی و بعد هم بردند سمت ارسال بار و ما هم به دنبالشون فقط میدویدیم!

خلاصه کلی ازشون تشکر کردیمو اونا هم هی گفتن وظیفه بودو ما منتظر بودیم برن نمی رفتن! در نهایت به اصفهان هم که رسیدیم اومدن واگنمونو پیدا کردنو خودشون رفتند بارهامونو تحویل گرفتن ما هم هاج و واج!

بعدم خانواده هاشون اومدند دنبالشون اینام اصرار که ما میرسونیمتونو ما هم پیچوندیمشونو آخر خودمون اومدیم.

این قسمت خیلی جالب بود که خدا اینقدر هوامونو داشت و نذاشت آب تو دلمون تکون بخوره.

 سفر ما تمام شد. این هم یک خاطره شد.

 

 

اطلاعات کامل درباره ی قشم را می تونید تو این سایت پیدا کنید

http://www.rasekhoon.net/Article/Show-20282.aspx

عکس های سفر قشم از دوربین مسافران دیگه

 http://doorbin.net/tour/?p=97 

 شکلی دیگر از تعریف قشم را هم میتونید اینجا بخونید

http://greatmemorial.blogspot.com/2010_01_01_archive.html

این هم جالبه خواستید بخونید

http://www.anobanini.ir/itinerary/fa/2010/04/post_11.php

ایشون هم

http://www.fatehanekhorshid.blogfa.com/8910.aspx

و این

http://www.sadehsafaran.com/index.php?contentId=reportdetail&tourId=59

و این

http://bargebibargi.blogfa.com/post-87.aspx

 

سفرنامه قشم - قسمت اول

سفرنامه قشم - قسمت دوم

سفرنامه قشم قسمت سوم 

 

  
نویسنده : دختر مشرقی ; ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ مهر ۱۳٩٠

سفرنامه قشم - 3

صبحمونو با رفتن به ساحل جزایر ناز شروع کردیم.

اسمش  به این دلیل ناز نام گرفته چون این سه جزیره ناز کردند و از قشم فاصله گرفتن بطوریکه وقتی آب بالا میاد کاملا ازش جدا میشن.

 

پس نتیحه میگیریم جناب قشم مرد تشریف داره! اصلا شاید واسه همینه که خانما اینقدر دوس دارن برن قشم! حتما باید مرد جذابی هم باشه. دست و دلباز که هست چون اجازه میده خانما اینقدر توش خرید کنند تازه برای اینکه پاگیرشونم کنه این همه مناطق دیدنی تقدیمشون میکنه، عجب آقاییه این قشم!

 خیلی زیبا بود. فوق العاده بود. وقتی رسیدیم پاچه ها را زدم بالا و رفتم تو آب. جالب اینجا بود که موهام دوباره صاف شد. انگار وقتی داخل خود قشمی هواش جوریه که موهای مجعدو وز میکنه اما وقتی میای کنار آب، هوا تغییر میکنه.

 اینم عکس من در ساحل جزایر ناز.

 

عکس حذف شد! 

 

بعد از اون رفتیم برای دیدن جنگل های حرا  

درخت حرا یه نوع درختیه که ریشه هاش تو آبه. این درختا در طول روز دو بار زیر جذر و مد دریا میرن. ما زمانی رفتیم که مد شده بوده برای همین باید با قایق میرفتیم. وقتی جذر میشه آب اونقدر پائین میاد که میشه با ماشین یا حتی پای پیاده هم داخل آب بشی.

 

کنار دریا مردم محلی اونجا یه سری صدف گذاشتن برای فروش که حیف چون من از بازار چینیا یه عالمه از این صدفها و سنگای تزئینی برای آکواریوم خریدم دیگه اونجا نتونستم چیزی بخرم. خیلی دلم سوخت. دوس داشتم پولش تو جیب مردم کشور خودم میرفت تا اون چینیای بی حیا.

یه خانمی هم میگفت طرح حنا رو دست میکشم. 3000 تا 5000 تومن. اومدم دستمو ببرم جلو تا برام بکشه که مجبور شدم به قایق برسم. برگشتنه تو ترمینال دست یه دختره دیدم اینقدر دلم سوخت منم طرح حنا می خواستم، خیلی خوشگل بود.

تو قایق ما دو تا توریست از کشور سوئیس هم بودند. کلی باهاشون حرف زدم. فیزیوتراپ بودن. تهران، اصفهان، شیراز و چند تا شهر دیگه رو دیده بودن. بامزه بودن.

 

اینم چند تا عکس از درختان حرا

 

 

اینم یه سری عکس جالب از طلوع خورشید در جنگل حرای قشم

 بعد از اون رفتیم به سمت دره ی ستاره ها. تو راهه دره که بودیم یه روستای بسیار تمیز و شیک بود به اسم "برکه خلف" . لیدرمون میگفت اینجا را یه تاجر خیلی ثروتمند یه جورایی اداره میکنه واسه همین خیلی تمیزه و مردمش خیلی امنیت و آسایش دارند. میگفت هیچ ادعایی هم نداره و اصلا نمیذاره کسی بفهمه اینقدر ثروتمنده.

راستش یه سؤالی که برام پیش اومد این بود که این مردم وسط این بیابون چکار میکنن. آخه نه زمینی هست برای کشاورزی نه دامی اون دور و بر بود نه هیچ مغازه یا ... خیلی برام عجیب بود اما جوابشو نتونستم بگیرم.

در هر حال ما وارد دره ی ستاره ها شدیم. فوق العاده بود! باور کنید تا نرید اونجا از هیچ عکس و تعریفی نمی تونید اون همه زیباییو درک کنید.

از این قسمت هیچ حرفی ندارم بزنم جز اینکه بذارم خودتون برید و با بند بند وجودتون ازش لذت ببرید.

یه نکته ی جالب درباره ی این دره اینه که محلی ها اعتقاد دارن وقتی شب میشه سر و کله ی اجنه و ارواح اینجا پیدا میشه! برای همین ما هم تا نزدیک غروب شد سریع از اونجا رفتیم که مزاحم اوقاتشون نشیم!

این هم چند تا عکس از دره ی ستاره ها

 

 

 بعد از دره ی ستاره ها رفتیم به سمت غارهای خوربس. اما متاسفانه زمانی که ما رفتیم دیگه غروب بود و هوا تاریک شد نتونستم عکس بگیرم.

 جریان این غارها گویا برمی گرده به دوره ی ماد ها و طبق تحقیقاتی که کردند در اون زمان مادها الهه میترا را در این غارها میپرستیدن!

 این هم چند تا عکس از غار های خوربس ( khorbas)

 

 

خب. بازدید ما از مکان های دیدنیه قشم تمام شد. می دونید، وقتی آدم این جور جاها رو میبینه تازه میفهمه که دنیا چقدر ارزش زندگی کردن داره.

چقدر خوب شد که ما به دنیا اومدیم هر چند که خیلی وقتا خسته میشیمو می خوایم تموم بشه، اما وقتی این همه خوشگلیو میبینی، دوس داری خودتم خوشگل باشی. خوشگل زندگی کنی. به تمام اون غم ها و تنهایی ها و نداشته هات بخندی. وقتی میبینی آدمایی هستند که تو دورترین و پرت ترین نقاط، وسط بیابون دارن زندگی میکنن دلت میخواد زندگیتو ببلعی و ازش لذت ببری. از ثانیه ثانیه اش لذت ببری.

 بگی گور باباش، خودمو عشقه!

 

 سفرنامه قشم - قسمت اول

سفرنامه قشم - قسمت دوم

سفرنامه قشم - قسمت چهارم

 

  
نویسنده : دختر مشرقی ; ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ مهر ۱۳٩٠

سفرنامه قشم - 2

جمعه صبح رسیدیم.

 از زمانی که از اصفهان راه افتادیم خودمو آماده کرده بودم که داریم به جنوب کشور میریم اونم تو تابستون. پس انتظار هر نوع آب و هواییو داشتم.

همونی بود که فکر میکردم.

هوا جهنم بود. شرجی، داغ و سوزان. اما می چسبید.

با اینکه احساس میکردی یه مولکول اکسیژن تو هوا نیست اما همینم می چسبید.

 داشتم بعد از مدتها یه هوایی متفاوت از هوایی که بهش عادت کرده بودمو تجربه میکردم.

دوس داشتم. همینم دوس داشتم.

کیف میکردم وقتی تا پامو از اتوبوس دریایی پائین گذاشتمو وارد خاک قشم شدم موهام وز شد و فر خورد رفت بالا. کیف میکردم وقتی پشت لب و پیشونیم پر از آب میشد و از صورتم مثل دوش حمام آب میچکید.

خب. اینم از قشم. حالا نوبت بلعیدنشه!

بعد ازظهر راه  افتادیم به سمت پاساژها. هتل ما درست پشت پاساژ ستاره بود. معروفترین پاساژ قشم. اول از پاساژ فردوسی شروع کردیم. بعد ستاره و در آخر پردیس.

بهمون گفته بودند اول فقط نگاه کنید و چیزایی که می خواین رو نشون کنید تا فردا بریم درگهان اونجا ارزونتر پیدا میشه.

تمام لباسا 15 ، 16 هزار تومن. کیف و کفش نهایت 20 هزار تومن. شال و روسری 3 هزار تومن.

انگار داشتیم خواب میدیم! شالی که اینجا 12500 قیمت کرده بودم اونجا 3 هزار تومن!

فردا صبحش حرکت کردیم به سمت بازار درگهان.

درگهان دو تا بازار داره. یکی جدید یکی قدیم. بازار قدیم برای خرید عمده است و بازار جدید که شامل چند تا پاساژ به هم متصله مروارید، صدف، دریا، دو دلفین و ... میشه تکی هم خرید کرد.

به نظر من از قشم فقط کیف و کفش و لباس مجلسی خریدن ارزششو داره. تنوع کیف و کفشاش خیلی زیاده. قیمت لباس مجلسیاشم یک سوم اصفهانه.

اما من خیلی دنبال خرید لباس زیر و لوازم آرایش بودم که اصلا به درد نمی خورد اول اینکه فروشنده ی لباس زیراش مرد بودند که من به هیچ عنوان روم نمی شد برم به مرد بگم مثلا فلان سوتینو بدید، متنفرم از اینکه خصوصی ترین خرید زنانه ام را از یه مرد بکنم! یکی دیگه اینکه جنسا همه تایلندی، نازک و پلاستیک بود.

در صورتیکه اصفهان درسته که یه سوتین خوبو نمی تونی زیر 5 هزار تومن بخری اما جنسا عالیه. برای لباس زیر هم تمام نخ بودن خیلی مهمه که اینا اینجوری نبود.

لوازم آرایشاشم که هیچ کدوم مارک نبود. من همیشه مارکای فرانسوی رو استفاده میکنم بورژوا اصلا اونجا نبود. دیگه اتود و اورئالو بقیه مارکا که اصلا.

یه مشت رژ لب فاسد و بی اصل و نسب ردیف کرده بودن رو پیش خوناشون. همه هم از دم 2 هزار تومن.

در مورد وسایل برقی هم چون ما فقط یکی دو موردو اصفهان قیمت کرده بودیم اونجا فقط 10 یا 15 هزار تومن با اینجا اختلاف قیمت داشت که اگه بخوای هزینه ی گمرک و هزینه حمل و ... را حساب کنی ارزشه خریدن نداره در ضمن اینجا فروشنده اش زیر گوشته میتونی از خدمات ضمانت نامه اش استفاده کنی که اونجا همچین امکانی نیست.

ما تا ظهر اونجا را حسابی گشتیم و چیزایی که لازممون بود خریدیم. اما من چون کیف و کفش پاساژ پردیسو پسندیده بودم از اونجا خرید نکردم. خیالمم راحت بود، پس انداز حقوقمو داشتمو هر چی دلم خواس می تونستم بخرم. تازه جیب مبارک مامانی هم بود که دیگه چه بهتر.

بعدازظهر رفتیم برای بازار خود قشم. یه جورایی شبیه بازارای میدون امام اصفهان بود. اونجا بیشتر مرکز پتو و وسایل برقی بود. ما هم 3 تا پتو کره ای دو لایه خریدیم خیلی خوشگل بود. تنوعش خیلی زیاد بود. کتری برقی و توستر و چند تا خرت و پرت دیگه هم خریدیم که گفتم خیلی صرفه ی اقتصادی نداره اما وقتی میری اونجا ولع خرید جوری تورو میگیره که نمی تونی کاری کنی.

برگشتنه از بازار یه تاکسی گرفتیم. راننده تاکسی خیلی شاکی بود میگفت اینجا فقط پیشرفت تجاری داشته اما شما یه بیمارستان اینجا نمی بینی اگه سالم باشیو پاتو بذاری تو زایشگاهای اینجا وحشت میکنی. میگفت یه شهربازی اینجا نیست یه پارک یه سینمای درست حسابی. مردمش تو فقر دارن دست و پا میزنن.

راست میگفت. فقر بیداد میکرد. راست میگفت.

پاساژ ستاره یه لاین داره مخصوص چینیا. بهش میگن بازار چینیا.

 وقتی وارد شدیم آقا چینیه که پشت ماشین حساب چینیش بود شروع کرد به جیغ زدن. خانم ، خانم ... کیف، کیف!

فهمیدیم باید کیفامونو تو کمدای دم در بذاریم.

 اونجا همه چیز از 500 تومن شروع میشه تا 15 هزار تومن. از شیر مرغ تا جون آدمیزاد.

 اربابا چینی و پا دو ها بندری.

خنده داره نه؟ نه. اینجا ایرانه. تو هر انتظاری باید داشته باشی. تو که دیگه نباید برات عجیب باشه، مگه غیره اینه که با تحقیر بزرگ شدی؟ مگه غیر اینه که همیشه با تمام دنیا فرق داشتی؟ مگه غیره اینه؟ پس این صحنه ها را هم ببین و چشماتو ببند.

 خودتو بزن به اون راه. مجسمه های چینی بخر. از همون زن و مردایی که دستاشونو مدل کاهنای بودایی به هم زدن و دارن دعا میکنن. غلت بزن تو فرهنگ چینی. تو هواش نفس بکش. قلیونه چینی بخر! با نخ و سوزنای چینی لباساتو بدوز. با لیف چینی بدنتو بشور. بخر. بخر. تا میتونی تو این بازار لعنتی غلت بزنو بشاش به تمامه اون تمدن 2000 ساله ات. بشاش.

ادامه دارد ...

 سفرنامه قشم - قسمت اول

سفرنامه قشم - قسمت سوم

سفرنامه قشم - قسمت آخر

 

  
نویسنده : دختر مشرقی ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ مهر ۱۳٩٠

سفرنامه قشم - 1

آقا من نظرم عوض شد. میخام برم قشم واسه زندگی! باور کن ...

یه هفته رفتیم قشم. خییییییییلی خوش گذشت. خودمم باورم نمیشه که اینقدر تونست آرومم کنه. همه چیزش محشر بود. عاشقشم، عاشقم کرد.

 میرم قشم، یه شوهره قشمی هم میکنم همونجا 7، 8 تا بچه هم میزام! یه لشکر بچه ی سیاهو مو فرفری!

پنجشنبه راه افتادیم به سمت قشم. با قطار. من و مامان و دوستشو دخترش.

اولین بارم بود سوار قطار میشدم. عین تو فیلما بود. کوپه ها 6 نفری، کوچیک و درب و داغون. اما انصافا تمیز! پارچه ی تخت و پرده اش سبز دهاتی بود. تو ذوق میزد. یه قالیچه هم کف کوپه پهن بود.

 اگه بخوای مجسم کنی،از در که وارد میشی روبروت یه میز کوچیکه، زیرش یه سطل زباله، سمت راست سه تا تخت که زیر تخته دومی نردبونه، سمت چپ هم سه تا تخت. بالای در یه دستگیره ی قرمزه، ترمزه اضطراری. کنارش نوشته اگه اینو بی جهت بکشیدو قطارو نگه دارید دهنتونو سرویس میکنیمو 20000 تومن جریمه میشید!

تو هر واگن 2 تا دستشوییه، یکی این سر و یکی اون سر. همیشه فکر میکردم دستشویی های قطار حتما باید خیلی کثیف باشه، اما خوب بود. پشت درش جایگاهه خاک بر سریه، روبروشم یه شیر آب. یه پدالم کنار همون جایگاهه که وقتی کارتو کرد پاتو بذاری روش خاک بر سریات فرت میره پائین!

کنار دستشویی هم کوپه ی آشپزخونه اس. چایی، نسکافه، آب جوش و ... می تونی از اونجا بخری.

2 تا چایی 800 تومن! فقط قند و چای کیسه ای 1200 تومن! فلاکستو بخای آب جوش کنی 200 تومن! قشنگ سر گردنه!

ما تو کوپه 4 تا زن بودیم بعدا یه زن و شوهره پیر هم بهمون اضافه شدند. اول نمی دونستیم ساکامونو میتونیم بالا جا بدیم. آقاهه برامون ساکارو گذاشت بالا و نشستیم.

 همه تو حلقه هم بودیم. یه کم بعد ماموره کنترل بلیط اومدو بلیطارو مهر کرد. بعد هم برای هر نفر دو تا ملحفه ی بسته بندی شده آورد و یه جعبه تغذیه ی! تو راه. توش یه آب پرتغال بود و یه بسته کلوچه ی کوچول موچول.

آخرین باری که رفته بودم قشم سال 75 بود. اون موقع یه ده بود. به اون شکل مغازه ای نبود. ما از دستفروشا خرید میکردیم. اما اینبار شنیده بودم که توش پاساژ زدنو خیلی عوض شده.

فک میکردم الان که قطار راه میفته مثل تو این فیلمای 10 قرن پیش تالاق تالاق صدا میده و ما هم باسنامون هی رو صندلی بالا پائین میپره و چپ و راست میشیم، اما همچین خبری نبود. خیلی آروم شروع به حرکت کردو هیچ صدایی هم نمیداد.

 هم سفریامون خوب بودن. آقاهه جانباز شیمیایی بود. من واسه جانبازا خیلی احترام قائلم. واسه خانواده ی شهیدا هم همینطور. هر وقت هر کدومو میبینم احساس گناه میکنم. احساس میکنم ... نمیخام احساسمو بگم. اعتقاداتم برای خودم باشه بهتره.

از آقاهه خاستیم که از جبهه بگه. خیلی قشنگ و با حوصله برامون شروع کرد به حرف زدن. خانمش نمی دونید با چه عشقی بهش نگاه میکرد و تو تعریف کردن کمکش میکرد.

 اصلا نمی دونید این زن و شوهر با چه عشقی با هم حرف میزدنو چه احترامی به هم میذاشتن. با هم مسافرت میکردن. بدون بچه هاشون. ارمنستان، ترکیه، دبی، آلمان، سوئد، همه جا رفته بودن. میگفتن فقط مکه و کربلا نرفتیم. موقع شام ور دل هم نشستنو این واسه اون لقمه میگرفتو اون گوجه دهنه این یکی میذاشتو نمی دونید چه عشق بازی با هم میکردن!

دلم خواس.

دلم یه زندگیه این جوری خواس. من هیچ وقت تو زندگیه ی خودم این صحنه ها رو با پدر و مادرم تجربه نکردم، دلم میخواد حداقل برای بچه هام بتونم یه همچین صحنه هایی درست کنم.

شب که شد رفتیم برای تخت باز کنی. من و دختر دوست مامانم اون بالا خوابیدیم.

نردبونو که گذاشتیم تا بریم بالا از پله ی اول جیغ زدم تا اون بالا که رسیدم! بعدم دو دستی دو سر نردبونو گرفته بودمو میگفتم من میترسم نمیرم.

خلاصه یه کم که گذشت دیدم بقیه محلم نمیدن دست و پامو جمع کردمو لنگمو از بین بندای تخت رد کردمو ول شدم رو تخت. اون بالا 6 تا ساک بود که تو هر کدوم یه بالشو یه پتو بود. اینارو درآوردمو گرفتم خوابیدم. تا خود صبح از ترس اینکه با مخ نیام پائین چشمام باز بودو تختو چسبیده بودم، خیلی باحال بود. یه ترسوییم من که نگو!

ادامه دارد ...

 

 سفرنامه قشم - قسمت دوم

سفرنامه قشم - قسمت سوم

سفرنامه قشم - قسمت آخر

 

  
نویسنده : دختر مشرقی ; ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها : سفرنامه ، قشم ، قطار ، پاساژ

من زنم همزاد بارون!

مشاهده یادداشت خصوصی

  
نویسنده : دختر مشرقی ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها :

ضیافت - 1

اول قرار بود یه روز بشه اما شد 3 روز. رفتیم تهران. با دوستای مامانم.

خیییییلی خوش گذشت. خستگیم حسابی در رفت.

این چند روز پاساژارا ترکوندیم!

 به قول یکی از دوستای مامانم میگه نصف پول دنیا را زن ها خرج میکنند بقیه اشم مردا واسه زن ها خرج میکنن!

دیگه تا ته کیف پولو کارتامونو درآوردیم تا آخرش خیالمون راحت شد پولی واسمون نموند! از روز اول افتادیم به جون مغازه ها تا روز آخر! بیشترین خریدامونم از پاساژ بوستان کردیم.

خیلی از چیزاشون خوشم اومد. نسبت به اصفهان مدل کیف و کفشو لباساشون خیییییییییلی متنوع تره. منم دو جفت کفش خریدم و دو تا شومیز، یکی از این چارخونه ای ها یکی هم مجلسی. مامانمو اکیپشم که خودشونو کشتند بس که مانتو و کیف و کفش خریدند!

 اما کلا من به قصد خرید نرفته بودم. تا باشه پاساژ ارکیده خاقانی زنده باشد! میرم اونجا مابقی پس انداز حقوقمو میریزم توشو میام بیرون!

وای که من چقدر عاشق این شهرم. هر وقت میرم تهران تا یه هفته شارژم. بس که این شهر هیجان داره بس که زنده است هر ساعت از روز که بری بیرون مردم از این طرف به اون طرف می دوند مغازه ها باز. زندگی در جریان.

مثل اصفهان نیست که تا ساعت 2 بعد از ظهر شد انگار بمب زدند تو شهر مردم همه رفتند تو خونه هاشون پناه بگیرن! جمعه ها همه جا بسته. باور کنید هر وقت آب رودخونه هم بسته میشه دیگه اینجا میشه عین قبرستون! از تابستوناش بدم میاد ، فقط بهارشو دوس دارم. تو بهارش جون میگیرم.

خدا یعنی میشه کارم تهران جور بشه برم اونجا واسه زندگی. اونجا که بودیم با مامانم شب رفتیم تو بالکنش کلی حرف زدیم. کلی نقشه کشیدیم که بیایم تهران. از این آرزوهای مامان دختری واسه هم دیگه کردیم. نمی دونم. بیشتر شبیه آرزوه، چون به این سادگی نیست. خودمونم خوب میدونیم.

رفتنه با اتوبوسای وی آی پی رفتیم. عالی بود. خیلی راحت رفتیم.

از آنجایی هم که من هر جا میرم آخر باید یکی رو ببینم یه پسرا کلاسمونم دقیقا صندلی جلو من اومد نشست!

قبل از این که سوار بشیم دم اتوبوس دیدمش با دوستاش بود. تا منو دید خشکش زد!

بدبخت منو تا حالا با شال و مدل موی اینجوریو آرایشو مانتو کوتاه ندیده بود!

هی یه جور خودشو نشون میداد که سلام علیک راه بندازه منم جا خالی میدادم.

با خودم گفتم آخه نکبت 4 سال مثل گاو از کنار من رد شدی یه بار سلام نکردی حالا تو ترمینال اینقدر هول کردی میخوای نونتو بچسبونی؟ شرمنده!

وقتی هم اومد جلوم نشست چند بار هی برگشتو می خواست چشم تو چشم بشیم منم سفت مشغول تماشای مناظر چشم نواز شدم! ضد حال خورد.

 امروز ساعت 3 صبح رسیدیم. اصلا نخوابیدیم هی مامانم لباساشو واسه من پرو میکرد من به به، چه چه میکردم هی من پرو میکردم اون به به ... خلاصه این روند بصورت چرخشی ادامه داشت.

دلم می خواست یه خواهر کوچولو هم داشتم، اون وسط یه خواهر کوچولو کم بود. دلم خواهر کوچولو می خواست.

 ادامه دارد ...

  
نویسنده : دختر مشرقی ; ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٠

← صفحه بعد