این هم داستان آخرین انتخاب واحد!
دقت کردید هر چه آدم بی خیال تر باشه چقدر کارش سریع تر پیش میره ؟ من نمی دانم فلسفه اش چیه ولی هر چه هست امروز که به من خیلی حال داد! یعنی بیشتر یک آدم این مدلی به تورم خورد و خب من هم از بابتش حسابی کارم راه افتاد.
حالا قضیه چی بود؟
امروز انتخاب واحد آخرین ترمم بود و قرار بود تربیت بدنی رشته اروبیک را بگیریم. اما از آنجا که این رشته خاطر خواه زیاد داشت و یک جورایی گلابی ترین رشته بود تو رقابت تنگاتنگ تمام ترم 8 ی های دانشگاه، ما بازنده شدیم و تنیس روی میز ساعت 8 تا 10 صبح به من رسید.
اولش خیلی حالم گرفته شد اما وقتی فکرش را کردم با خودم گفتم خب من که تا حالا تنیس کار نکردم حداقلش اینه که یاد میگیرم و خلاصه یک جورایی با خودم کنار آمدم که ترم آخره و بی خیال و... ولی وقتی به 8 صبحش فکر میکردم که باید کلی وقت بگذارم تا موهایم را درست کنم و آرایش کنم و با قیافه خواب آلوده و خسته و ...
و دوباره به خودم می گفتم بی خیال بابا حالا نیست بقیه خیلی به خودشان می رسند و دوباره می گفتم خب من به بقیه چه کار دارم و این گفتگوی کودک شلخته و کودک مرتب درون من همینطور که پشت سیستم تو کافی نت دانشکده بودم همچنان ادامه داشت تا اینکه یه دختری آمد کنارم فرت دستشو زد روی دکمه پاور کامپیوتر و خاموشش کرد!
یکهو داد و بیداد دوستانش درآمد که آخه دیوانه انتخاب واحدت پرید، ما کشتیم خودمان را تا این ها را برایت بگیریم و حالا همه اش پر شد و می خواهی چکار کنی و این هم هاج و واج فقط نگاه می کرد و گفت وای من نمی دانستم، حالا باید چکار کنم! و از نو روشن کرد و نشست تا فایلش باز بشه.
من هم نشسته بودم و دائما نگاه عاقل اندر سفیه خودم را ول می دادم تو صورتش و این هم که نمی فهمید قضیه چیه به من لبخند می زد و تازه جالبیه کار اینجا بود که طرف ترم 8 بود و بعد از 4 سال همیشه دوستانش برایش انتخاب واحد می کردند و هیچوقت تو این مدت تلاش نکرده بود حداقل یه روشن کردن کامپیوتر را یاد بگیره !
من هم همین طور که نشسته بودم کنارش منتظر بودم فایلش باز بشه و ببینم چکار می خواهد بکنه. خلاصه فایل خانم آمد بالا و من تا معدلش را دیدم نزدیک بود خفه اش کنم.
حدس بزن چند بود؟ ... 18 ... !!!
خلاصه فایل انتخاب واحد را برایش باز کردم و شروع کردم درس هایش را برایش بگیرم . وقتی شعبه ها را جلوی مربع هر کدام می زدم با خودم میگفتم چه خوش خیال! حالا برایت هم گذاشتند! همه از ساعت 8 کوبیدند آمدند اینجا انتخاب واحد کردند، تو ساعت 12 می خواهی درس بگیری و خلاصه وقتی تمام شد دکمه انتخاب را زدم و بی خیال نشستم و منتظر یک صفحه قرمز بودم که نوشته باشه " کلاس پر شده است" که ناگهان دیدم تمام درس ها را برایش گرفته ! من را بگو تا چند ثانیه مات مانده بودم!
به صورتش که نگاه کردم دیدم خیلی عادی داره به مانیتور نگاه میکنه و اصلا خودش هم نفهمید قضیه چه بود! وقتی به خودم آمدم دیدم دارم مثل اسفند بالا و پائین می پرم و میگویم گرفت ، گرفت ، وای باورم نمیشه خدای من ! تو موفق شدی این اصلا غیر ممکنه و او هم خیلی عادی به من میگه آره حالا فقط تربیت بدنی ام مانده !
یعنی دقیقا این لحظه می خواستم فکرم راعملی کنم و خفه اش کنم اول چند تا نفس عمیق کشیدم بعد گفتم ببین، تمام تربیت بدنی ها پر شده من از صبح تا حالا در به در همین تربیت بدنی ام، با همان نگاه هاج و واجش دوباره نگاهم کرد و گفت: اِ ! حالا شما یک شعبه اش را بزن یه امتحانی کن شاید شد!
من هم گفتم بزن فلان و وقتی زد و دکمه انتخاب را فشار داد دوباره خشکم زد ! گرفت! آن هم چی ؟ اروبیک ! رشته ای که یک دانشگاه دنبالش بودند. اینجا بود که دیگه درمانده شدم ، پاهایم سست شده بود، آخه چرا؟ چرا یه نفر باید اینقدر شانس داشته باشه ؟!! همین طور که افتاده بودم یه گوشه و صورتم را چنگ می زدم دیدم میگه ولی ببین من 3 ساله که حرفه ای تنیس روی میز کار می کنم و رشته تخصصی امه، من اصلا اروبیک دوست ندارم!
اولش نفهمیدم چی میگه یکهو پریدم بالا و گفتم خب من تنیس دارم و این شد که با هم همزمان صفحه انتخاب واحدمان را باز کردیم و 1 ، 2، 3، گفتیم و همزمان من حذف کردم او گرفت و او حذف کرد و من گرفتم و بعد هم صورت همدیگر را بوسیدیم و بهش گفتم دختر خانم اسمت چیه و با هم دوست شدیم و همه چیز به خیر و خوشی تمام شد.
پی نوشت : امروز که تو سرویس دانشگاه نشسته بودم پشت صندلی جلو نوشته بود :
!! " were is my wote "
نمی دانستم بخندم یا گریه کنم ؟!!
آخر ترم
از روی چند تا صحنه که میبینی می توانی حدس بزنی چه موقعی از ساله.
صحنه اول ـــ از سرویس که سر دانشکده اقتصاد پیاده میشوی و به سمت کلاس ها میروی، یک استاد می بینی که با سرعت از سرازیری جاده پائین میرود و بعد سرت را که میچرخانی، می بینی 20 نفر به دنبالش می دوند و بهش التماس میکنند.
استاد سمت ماشینش میرود، در صندوق عقب را بالا میزند، پوشه هایی که تو دستش است را داخل صندوق عقب میگذارد، هر از گاهی نگاهی به صورت جلوترین فرد صف بیست نفری میکند، مکث میکند، حرف میزند، دستش را بالا میبرد، دوباره پائین می آورد، حالا باز حرف می زند، حرف می زند، بازهم ... 10دقیقه بعد، سرش را به نشانه تاسف اینطرف و آنطرف میکند، دستش سمت لیست اسامی کلاس میرود ، خودکارش را روی لیست آرام پائین می آورد، دوباره مکث میکند، باز حرف میزند حالا با خودکارچیزی جلوی اسمی که پیدا کرده می نویسد ، نفر اول کارش تمام شد، حالا بعدی ... !
صحنه دوم ـــ سمت کلاس ها میروی، داخل کلاست میشوی . چقدر شلوغه! یک جا آخر کلاس پیدا میکنی، نگاه میکنی چقدر زیادن! این ها را تا حالا ندیده بودی ، بیشترشان غریبه اند! فکر میکنی حتما اشتباه آمدی! نگاه میکنی چند تا آشنای دیگر هم پیدا میکنی. نه درست آمدی، آن ها جلسه اولشانه! استاد می آید، مطابق معمول، کلاس نیم ساعت بیشتر نیست، فقط حذفیات مشخص میشود، بعد لیست حضور غیاب را بیرون می آورد، میگوید : " اسامی این هایی که می خوانم حذف اند" تمام که میشود 20 نفر سمتش میدوند به التماس ... و تکرار صحنه اول!
صحنه سوم ـــ سمت زیراکس میروی . در باز نمیشود. 10 دقیقه می ایستی یک نفر بیرون می آید، میروی داخل.
چقدر گرمه! تنها چیزی که می بینی دستهای بالا رفته دخترها است که تا آرنج بیرونه. گاهی شکل بای بای، گاهی انگشت اشاره به یک سمت نشانه میرود ، لا به لایش هم یک بسته کاغذ میدهد یا یک بسته کاغذ میگیرد. پسرها مثل همیشه عقب تر ایستادند. دستشان داخل جیبشانه، با خونسردی نگاه میکنند تا نوبتشان بشود و جلو بروند، یک عده هم منتظر دخترهایی هستند که جزوه های زیراکسی را دست به دست جلو میدهند یا میگیرند.
یک نفر می آید داخل، دستش را جلو میبرد یک بسته کاغذ میدهد و میگوید 17 سری!
صحنه چهارم ـــ حالا نوبت کافی نته! میروی داخل، حدس میزنی حتما باز گیم نته می خواهی نروی ولی میگویی امتحانش ضرری ندارد، داخل که میشوی، یک ردیف بچه 10، 14 ساله میبینی که با حسرت به آنهایی که پشت سیستم ها نشستند نگاه میکنند. یک نگاه بهشان می اندازی، قند تو دلت آب میشود، با خودت میگویی یادتان هست آن موقع که ما می آمدیم داخل و شما کافی نت را روی سرتان گذاشته بودید و انگار نه انگار که ما دانشجوی این دانشکده ایم و تعجب میکردیم شما را کی به دانشگاه راه میدهد که می توانید بیایید اینجا! ... همه سیستم ها پره. دوباره می ایستی.10 دقیقه که گذشت یک نفر بلند میشود. میروی جایش می نشینی. نگاه میکنی پای هر سیستم 3، 4 نفر ایستادند، هیچ خبری هم از 4share و فیس بوک نیست! همه درگیر پرینت مقاله های فارسی و خارجی اند ، یک عده با موبایل بلند بلند حرف میزنند . میشنوی.
... شما خطی حساب میکنید یا صفحه ای؟ ... درسته ... 15 صفحه ، اما 5 سریه ... نمیشه حالا یک کاری اش بکنید؟ ... 2 سری هم ترجمه بشود کافیه ... واقعا ممنون حالا کی آماده میشود ؟ .... دیره ... نمیشه حالا ... و تو هدفن را روی گوشت میگذاری و kesha گوش میدهی!
آره ... بازهم آخرترمه ...
قرعه کشی جام جهانی 2010
خب قرعه کشی جام جهانی 2010 هم که دیروز انجام شد. دیدید دیوید بکامو؟ ویکتوریا بکام گفته بود پسر 4 ساله اش خیلی روی مدل مو هاش حساسه و پدرش هم موهاشو مدل پسرش زده!
بله خانم چارلیز ترون هم که دیگه نگوووووووو چه تیکه ایه این.
این بنده خدا هم مامان و باباش با هم اختلاف داشتند یک شب باباهه مست میاد خانه میخواسته مامانه را بکشه مامانه هم جا خالی میده اسلحه را برمیداره و باباهه را ... بله اما مامانه بیگناه شناخته میشه دفاع از خودش بوده واسه همین تبرئه میشه. ولی ببینید دختره به کجا رسید. چقدر خانم . چقدر خوشگل. حالا اینجا باشه طرف ننه باباش دو روز با هم قهر کنند نمیشه دختره را جمع کرد دیگه !
چقدر حال میده حرفهای خاله زنکی، نه؟ ما که از با شخصیت بودن و احترام گذاشتن به حقوق این و آن و دانشجو بازی در آوردن خیری ندیدیم بذار بزنیم به دنده بیعاری شاید جواب بده! نه جدی یک عمر کتاب خواندیم. درس خواندیم گفتیم قراره نسل بعدی را ما تربیت کنیم بذار یک کم شعور داشته باشیم بچه مان آدم حسابی بشه. اما هر چی رفت جلو دیدیم .... ای بابا .... بی خیال!
دیگه اینکه نیم ترم ها تمام شد پایان ترم دارد میرسد. ترم آخری هست که بچه ها را میبینیم. همین حالا هم چند تا برای ارشد مرخصی گرفتند نیستند. یک سری هم درس هایی که ترم های پیش نگرفتند را گرفتند اصلا با هم نیستیم.
خلاصه جمعا هر کلاس 10،15 نفر هستیم.
اصلا فکر نمی کردم ترم آخری اینقدر مسخره باشد. فکر میکردم بچه ها با هم صمیمی بشوند دیگه با هم حرف بزنند ولی تازه بدتر شده هر کس به طرف مقابلش مثل دشمن نگاه میکنه چرا چون می خواهند امسال ارشد بدهند یک وضعیتیه، تازه آنها که این 4 سال برای یک نمره چه ها که نمی کردند نه اهل اردو آمدن بودند نه اصلا به جز درس حرف دیگری داشتند حالا ازدواج کردند و شوهرهایشان اجازه نمی دهند بروند سر کار.... ها ها ها ...
پس این همه درس خواندن برای چی بود! برای اینکه سر سفره عقد عاقد بگوید دوشیزه فلانی با معدل 19.5 از دانشگاه اصفهان قبلت؟ حتما دیگر! همینه ، وگرنه الان باید مدرکو بگیرند بذارند بالا تاقچه!
بگذریم. دیگه فکر کنم همه جا همین طور باشه. دانشگاه در زمان ما یعنی همین. ما یعنی دولتی هستیم و با 10 تا تریلی هم نمی توانستند افاده ها مان را از وسط فامیل و دوست و آشنا جمع کنند، وقتی می پرسیدند کجا و چه رشته ای قبول شدید چنان گردن را میکشیدیم بالا و چشممان را به سقف می دوختیم و با غرور میگفتیم که انگار شاخ غول را شکاندیم ... بله خواهر و برادر پشت کنکوری و یا احیانا صفری و سال اولی من، ما این راه را رفتیم هیج جا هم هیچ خبری نیست ، شما دیگر مثل ما نکنید.
نه برای دانشجو دراین دوران کسی تره خرد میکند نه خود دانشجو خیلی میتواند نقش دانشجو بودن را خوب از آب در بیاورد ، ببینید می خواهید در آینده به کجا برسید همان را بگیرید بروید جلو زیاد هم پای بند حرف و حدیث های اطرافتان نباشید بگذارید هر کسی هر چه خواست بگوید کاری را بکنید که خودتان می خواهید آخر این 4 سال همین است که من الان اینجا ایستادم نه خبری هست نه چیزی.
من خودم شخصا از طرف خودم میگم. حالا شاید برای یکی که مثل من اینقدر دانشگاه را جدی نگرفته باشد و ریز نگاه نکرده باشد خیلی راحت کنار آمده باشد.
ولی اصلش هم همین است هر چه یک موضوع برایت مهم نباشد و زیاد آن را جدی نگیری و خودت را دستش ندهی بهتر می توانی روی افکارت کنترل داشته باشی.
این را من با دانشگاه تجربه کردم. حالا شاید در مقطع های دیگر زندگیم بتوانم ازش استفاده کنم چون دیگرسال آخری زیاد به درد نمی خورد.
